جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

158

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

خبر به ابوطالب رسيد ، به فرزند خود على گفت : فرزندم از اين كار چه نيّتى دارى ؟ على گفت : پدر ! من به پيامبر خدا ايمان آورده‌ام و آن‌چه را كه او آورده ، تصديق مىكنم و با او نماز گزارده‌ام و پيرو او هستم . و ابوطالب گفت : فرزندم او تو را جز به نيكى نمىخواند ، حتماً با او باش . * * * و وقتى كه پيامبر به مسلمانان نخستين امر كرد كه براى نجات از فشار و تضييقات قريش به‌سوى « حبشه » مهاجرت كنند جعفربن ابيطالب رهبرى مهاجران را به‌عهده گرفت و از همه بيشتر پسرعموى خود را دوست داشت كه هردو در سايه پدر او ابوطالب ، بزرگ شده بودند . و ابوطالب در تاريخ اسلام نخستين كسى بود كه در دوستى محمد و دعوت به يارى او شعر گفت . و كمترين آزار به محمد او را رنجيده‌خاطر مىساخت . در روزى كه سوداگران قريش به او خبر دادند ، اگر محمد از راه و روشى كه پيش گرفته دست نكشد ، تصميم گرفته‌اند كه او و محمد را بكشند ! چشمان ابوطالب پر از اشك شد ، اما نه از ترس كشته‌شدن خود و فرزندان و برادرزاده‌اش ، بلكه از شگفتى نسبت به وضع و موقعيت محمد و واكنشى كه سوداگران در مقابل او نشان داده‌اند . خلاصهء داستان آنكه : قريش وقتى توطئهء نابودى محمد را طرح نمودند و خواستند او را به قتل برسانند ، به نزد ابوطالب آمده و از او خواستند كه محمد را به آن‌ها تسليم كند و او خوددارى كرد . و محمد به راه و دعوت خود ادامه داد و قريش هم به توطئه‌هاى ناجوانمردانه خود . . . آن‌ها براى بار دوم و سوم به نزد ابوطالب آمده و به او گفتند :